امروز رفته بودم شهر برای چند تا کار نیمه ضروری !؟ اول سری به کارگاه دوستم زدم ، همه مشغول بودند و فقط باربرهای بازار که با چرخ های دستی در کار انتقال بارهای داخل بازار هستند ، وقتی به هم می رسیدند با صدای بلند به هم تسلیت می گفتند و از اینکه همولایتی فلانی (!) در دور دوم انتخابات مجلس رای نیاورده به او شیشکی می بستند !!؟
این مورد در بازار فرش هم جریان داشت و خدا را شکر ، انتخابات و رای آورده ها و رای نیاورده ها ، دغدغه ی باربرهای بازار بودند (!؟) البته این را هم اضافه بکنم که درصد بالایی از باربرهای داخل بازار را اهالی قوم یاجوج ماجوج تشکیل می دهند (!) این قوم که بعد از انقلاب مانند یک سیل بنیان کن (!) به تبریز حمله کردند یک عبارت دارند و آن اینکه " تبریز را بدون خونریزی اشغال کرده اند !!" اینها ابتدا به سطوح پائین رخنه کرده و همه ی آبدارخانه های ادارات و سازمان ها ، نگهبان و سرایدار ساختمان ها ، سیگارفروش های چهارراه ها ، سپورهای خیابان ها و محلات و تقریبا تمام مشاغل پائین دستی را اشغال کرده و بیکباره شهر را صاحب شده اند و حالا مناصب اداری غیر تخصصی را بدست گرفته اند !؟ در این مورد تهرانی ها یک پوئن ازتبریزی ها جلو هستند ؛ آنها از دست افغانی ها ( بیگانه ها ) گله مند هستند و براحتی خود را تخلیه می کنند ولی ما نمی توانیم از دست اینها گله بکنیم !!؟ یک گلایه ی مادرانه از نوع عشایری هست که زن ایلاتی ( کوچ رو ! ) وقتی از دست بچه هایش شاکی می شود می گوید : " اؤز ایچیمنَن گَلَن قادا ، سَنین اََلینَن گِئدیم هارا ؟ " ( یعنی بلایی که از درون خودم بیرون آمده ای ، از دست تو به کجا شکایت ببرم !؟ )
و حالا که در انتخابات دور دوم ، یکی دو تا از منتخبین ، متصل به روستاهای یاجوج و ماجوج هستند!!؟ آنها دارند به دیگر روستایی ها فخر می فروشند !؟ منتخبین حالا جای نقدو تحلیل زیادی دارند !؟ اینکه در زمان انتخابات با مشارکت بالا برخی موج سواری می کردند از توهم آنها ناشی شده بود !!؟ حالا که در انتخابات با حداقل مشارکت ، این افراد پیروز میدان شده اند ... آن شیوخ رنگی رنگی (!) نه تنها پیروزی خیالی را در میدان از دست داده اند بلکه دیگر خوابهایشان هم به راحتی تعبیر نخواهد شد !؟ مطمئنا در چهارسال آینده استخرهای زیادی ، شیخ غرق شده خواهد داشت !؟
و بعد رفتم میدان نادر ، که بورس دوچرخه و لوازم یدکی دوچرخه و ... هست تا برای چرخ شکسته ی اسکوتر نوراخانیم ، چرخ یدکی بخرم ( مردم از دست انداز خیابان ها و جاده ها می نالند و من از چاله چوله پیاده روها !!؟ ) و موفق نشدم چون از آن نوع اسکوترها نداشتند و راهم را ادامه دادم تا باغ گلستان ( باغ فجر سابق !! ) را دور بزنم ؛ قبلا این مسیر را از داخل پارک می رفتیم ولی اخیرا شهردار غیر فهیم منطقه (!) دور پارک را با نرده های خیلی بلند که آدم را یاد زندان های فیلمهای آمریکایی می اندازد ، قرق کرده است تا پارک را از دست بدفرهنگان این منطقه نجات بدهد ، چون زورش به بدفرهنگی موجود نرسید !!؟ وقتی داشتم از کنار نرده ها رد می شدم یک عکسی هم بیادگار گرفتم !!
همه درها را بسته اند و فقط از در ضلع شمال شرقی می توان وارد و خارج شد(!) و اوضاعی شده است ... و نرده ها را چنان تنگ گرفته اند که بچه یک ساله را هم نمی شود از لای میله ها رد کرد ... اگر دیوار کار می کردند و این طرف دیوار عکس درخت و گل و بلبل و کمی هم جملات گهربار فرهنگی می نوشتند از این وضعیت بهتر بود !!! مردی از پشت میله ها ( نه نرده ها !) به من نگاه می کرد با خنده گفتم : " بروم سند بیاورم ، آزادت بکنم !؟ " گفت : " اینطرف و آنطرف این نرده به یک اندازه ... هستند !! " ( اینها خیلی بدفرهنگ هستند ، منظورشان را ساده و رک و همه فهم می زنند !!؟ )
===
مردم تبریز و تهران یک اشتراکی دارند ، هر دو دارند با ولع خاصی سریال های ترکیه ای می بینند !! خیلی سال پیش پدر یکی از دوستان می گفت که هزینه ساخت این سریالهای آبکی را ایران می دهد تا در ترکیه بسازند !؟ و در ایران بیشتر از ترکیه طرفدار دارند !! البته خانم های بیکار و اغلب خانه دار تهرانی این سریالها را با زیرنویس و یا با ترجمه فارسی می بینند ( و حس همذات پنداری شان بالاست !! ) ولی در تبریز به زبان استانبولی می بینند و ته مایه بیگانه تری دارد !؟ ولی هر دو بیننده تهرانی و تبریزی تقریبا به یک اندازه دارای اشتراکات فرهنگی هستند !!؟
سریال های خود ایران
با تغییر ژانر خیلی مخاطب نداره
ما که بیننده هیچکدام نیستیم ولی از تعریف این و آن می فهمیم که اینوری ها نه جذاب هستند و نه آموزنده ... فقط ماشین چاپ پول برای برخی جیب ها هستند !!