ما یک عبارت داریم که می گوئیم " باش منیم باش فلانینی باشی ! " ( یعنی سر من و سر فلانی ) ... وقتی دو نفر یهو به هم می رسند به همزمانی دو نفر در یک لحظه به کار می برند !؟ حالا شما چه می گوئید را بنویسید تا یاد بگیریم ...
قرار بود ، یهوئی ، بعد از ظهر به طرف تهران حرکت کنیم و برای همین من صبح رفتم برنامه تدفین و آنجا هم به چند نفر گفتم که بعد از ظهر در مسجد نخواهم بود !! و بانو هم رفت و سریع معاینه فنی ماشین را گرفت و این یعنی ماشین ما هم شمع چهارسالگی اش را فوت کرد و قاتی معاینه فنی ها شد !؟ ( البته با جریمه ای به نفع آل محمد )
برنامه مان جوری شد که قرار گذاشتیم تا انشالله ،فردا صبح حرکت کنیم و سر راه چند دیدار با طبیعت هم داشته باشیم و برای همین بعد از ظهرم دراختیار خودم بود و باید می رفتم بازار تا دو طرحی که بعد از دوهفته ، یهوئی از طرف مشتری ها تائید شده بود را بگیرم برای تغییرات جزئی و بفرستم چاپخانه !!؟ برای همین فرصت شد و سری به مسجد زدم ؛ این روزها شام غریبان و ختم را باهم می گیرند و انشالله بزودی چهلم را هم با همین مجلس پاس خواهند کرد !! هرکسی وارد مسجد می شد با دیدن من یکه می خورد و خلاصه اینکه وقتی مایه انبساط مهیا باشد چه فرقی می کند مسجد باشی یا باشگاه ، دلخوشی براه است !؟
کارهایم را تمام کردم و سوار اتوبوس شدم تا به خانه برگردم ، دو نفر یک بگو مگوی ساده را انقدر کش دادند که تا چند ایستگاه حوصله مردم را تَنگ کردند ، اتفاقا با هم پیاده شدند و هنوز توی پیاده رو با هم جر و بحث داشتند !؟ بحث سر چی بود ، دادن بلیط اتوبوس!؟ تازه اط دست آنها خلاص شده بودم که توی یکی از ایستگاهها ، یکی سوار شد و آمد کنار من ایستاد و دقیقا ایستگاه بعدی ما همدیگر را دیدیم و همان عبارت " باش منیم باش آقا بهروزون باشی !! " ( سر من و سر آقا بهروز ! ) چشمهای آقا بهروز برق زد ولی برق از چشمهای من پرید !؟ دلیلش هم واضح بود ، دو سه سال پیش ، من ، اتفاقی ، سراغی از این آقا بهروز گرفتم و گفتند که عجیب است که خبر نداری !؟ بهروز در کوران کرونا ، بعد از یک درگیری سفت و سخت با کرونا ، فوت شده است !! و دقیقا یادم هست که هشت دقیقه وقت گذاشتم و یک یاسین برایش خواندم و حتی به یکی هم گفتم : " این آقا بهروزی که من می شناسم نه تنها به هر آیه که به هر اِعرابی از سوره یاسین ، شدیدا محتاج است !! " خود بهروز هم متوجه پریدن برق چشمهایم شد و خندید و گفت : " پس تو هم پرونده مرا بسته ای !؟ " گفتم : " والله اینکه زیاد دوستت نداشتم را همه می دانند ولی خبرت مرا چنان مبهوت کرد که نمی دانم از شادی یا از غم (!؟) یک یاسین برایت خواندم و فعلا بفکر آن هشت دقیقه هستم که برایت تلف کردم !! " گفت : " برای جبران آن هشت دقیقه ، یک بستنی برایت می گیرم ... " گفتم : " پس جریان مردنت چی بود !؟ تو که نیاز نداشتی برای فرار از دست طلبکارها دست به مردن بزنی !؟ " خندید و گفت : " جریان مُردن مرا را فلانی به همه گفته است ، شنیده بود که من کرونا گرفته ام و اتفاقا چند روز بعد ، دخترم به اجبار مرا برد تهران تا در خانه آنها باشم و خودش بالا سرم باشد و من سه ماه ماندم و بعد دو هفته آمدم و بعد ششماه رفتم و بعد هم هر از گاهی یک سری به خانه ام می زنم و حالا تهران هستم !! و وقتی من رفته بودم تهران طبقه بالایی ما که پسرعمویم بود و همگی کرونا گرفته بودیم فوت شده بود و بنر زده بودند و فلانی هم دیده بود که بدون اینکه توجهی به نام بکند ، به همان فامیل رضایت داده بود و به همه خبر رسانده بود ... حالا هر نوبت که می آیم تبریز ، یکی دو نفر مثل تو به من نگاه می کنند !! " گفتم : " درست است که دروغ تلخی بود ولی چند ثانیه بعد عادت کرده بودیم و حالا باید دوباره منتظر بمانیم !؟ "
یک ایستگاه زودتر از من پیاده شد و قرار شد درتهران همدیگر را ببینیم و بستنی را در آنجا بخرد ... بعداز پیاده شدن او راننده که تمام وقت مکالمه ما را می شنید ، زد زیر خنده و گفت : " یک جوری باهم حرف می زدید که تمام خستگی امروزم رفت ، شما دیگه چه جور دوستهایی هستید !؟"
با درود
مترادف اون جمله را نداریم
بحث های اتوبوسی و مترویی همه اش بر اثر بیکاری است
تهران هم که بارونی است
و نشاط آور
داستان دوستت هم جالب بود
یک گروه اینستاگرامی بازنشسته گان داریم
یکی از یکی دیگر با پیشوند خدا بیامرز یاد کرده بود
من هم اظهار تاسف کردم و پاره ای خدمات ایشان را در زمان کارمندی تشریح کنم
دو روز بعد زنگ زد این کی بود که مرگ مرا رسانه ای کرده بود
خلاصه ضمن اینکه از بودنش اظهار خوشحالی کردم ولی در حقیقت یک چیز بدهکار شدم
سلام

البته تا به تهران برسیم ، سر راه سری به غار کتله خور زدیم و بعد از طریق اتوبان ساوه به تهران رسیدیم ... هوای تهران فوق العاده خنک و خوب بود و هست ، حالا باغ ایرانی هستیم و به تماشای لاله ها