یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

و باز سر خاک ...

 

پریروز خبردار شدم که پسر جوان دوست و همکارم ، در سانحه تصادف با موتورسیکلت ، شدیدا مجروح و در راه بیمارستان فوت شده است ... خبر را یک منبع دیگر به من داده بود و عجیب تر اینکه من قبل از پدر مطلع شده بودم و این را امروز فهمیدم ...

  

دوست و همکار من از اولین ازدواجش یک پسر داشت و بعدها که کارشان به طلاق کشید و البته با کلی دردسر و اتلاف زمان (!) پسر مدتی با مادرش ماند و بعدها به زندگی پدر منتقل شد و دوستم نیز بعدا ازدواج کرد و این داستانها برای حوالی سال 81-82 بود و در این میان من تنها کسی بودم که خانواده همسر سابقش ، بعنوان دوست نزدیک دامادشان می شناختند و چندین بار سراغ من آمدند و اتفاقا هر دو از خانواده ی خیلی خوب و مودبی بودند ولی یک جای نامعلومی از کارشان لنگ خورده بود و معلوم نبود این شوک از طرف چه کسی وارد خانه شان شده بود ، مخصوصا برادرهای همسر دوستم فوق العاده خوب و مهربان بودند و شد آنچه می توانست نشود و کار به جدایی کشید و این وسط من چندبار برای حل مسایل مالی بین آنها نقش بازی کرده بودم ...

بعدها که دوستم ازدواج کرد و اتفاقا باز ازدواج خوبی بود و دو دختر هم از ازدواج جدید داشت و همه چیز خوب پیش می رفت ... اتفاقا یک هفته قبل ، باتفاق هم ، آنها را در خیابان دیدم و خوش و بشی هم کردیم و پسرش جوان بیست و یک ساله ای شده بود و تازه از سربازی برگشته بود !! چهره اش هم آرام نشان می داد ولی چندبار دوستم گفته بود که برخلاف ظاهر آرامی که دارد ، درون بسیار آشفته ای دارد و چندین نوبت او را پیش مشاور برده ام و برخلاف جلسه اول که مشاور نظرش این بوده که خیلی هم براه است ، در جلسات نهایی نظرشان این بود که باید زمان بیشتری روی او کار بشود !! و حتی چندسال پیش می گفت باید یک مدتی دست من بسپارد !؟ آن سالهای دورتر من بنوعی سنگ صبور خیلی ها و گاه مشاور روانی خیلی ها و محرم راز خیلی ها و ... بودم و یک شعاری هم داشتم که می گفتم : " مریض های من ( دوستان نزدیک من ) دو نوع هستند ، نوع اول را باید به تخت ببندم (!) ولی برای نوع دوم ، تخت را باید به آنها ببندم (!!) "

بچه های طلاق موجودات خاصی هستند ، این جدایی گاه آنها را ضرب در دو می کند و گاه تقسیم بر دو می کند !؟ ولی در هر حالت روحیه ضربه خورده و ناجوری دارند و باید در شرایط خیلی خاصی باشند تا راحت از مراحل نوجوانی رد بشوند ... گاه پیش این هستند و گاه پیش آن دیگری و گاه پیش هیچکدام و این بدترین حالت از تنهایی و بی خبری است !؟

پسر دوستم ، چند روز پیش توی مسیر BRT سوار بر موتورسیکلت و با سرعت خیلی بالا با یک موتوری دیگر ، شاخ به شاخ بهم زده بودند و از قرار معلوم آن موتورسوار دیگر ( که نمی دانم چه کسی بود ، ولی شنیده ام جوانی در همین حدودها بود ! ) هم در بیمارستان هست و وضعیت خوبی ندارد !؟

امروز رفته بودم برای تدفین ، دوستان قدیمی و زیادی از کارخانه آمده بودند ... من پریروز به یکی از نزدیکان دوستم تلفنی خبر داده بودم و گفته بودم از مراسمات برایم خبر بگیرد ( خاله همسرش ، همسر جدید دوستم بود ! ) ... امروز توی قبرستان ، درگوشی به من گفت : " وقتی من آن روز زنگ زدم تا پیگیر باشم ، چند دقیقه نبود که پدر متوفا خبردار شده بود !؟ تو از کجا خبردار شده بودی !؟ " گفتم : " هنوز برای جواب دادن زود است ، تا چهلم وقت زیادی مانده است ، در مراسم چهلم خبر می دهم !! "

 

نظرات 2 + ارسال نظر
همسفر دوشنبه 17 اردیبهشت 1403 ساعت 23:23

با سلام

با علیک سلام

همسفر چهارشنبه 19 اردیبهشت 1403 ساعت 12:45

ببعد سلام بقیه اش گویا سانسور شده بود...
این بودش:

من فقط سلام را دیدم و جواب دادم ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد