این روزها مشغولیم ... مثل همیشه عمومی و البته کمی هم خاص تر (!) خیلی جاها می رویم و کلی عکس هم می گیریم ولی راهمان به پای کامپیوترمان نمی خورد ... دیروز عصر باران آمد و نزدیکی های صبح تبدیل به برف شد ولی تا ظهر همه چیز تمام شد و آفتاب در بالاترین جایگاهش در آسمان نشسته بود !! ولی هوا سرد شده است ...
امروز جمعه بود و خاله ی نورا خانیم که همان بالدیز خانیم اسبق باشد (!) با گروه کوهنوردی شان رفته بودند به منطقه هشترود و قلعه ضحاک ، طرف های عصر یکی دو تا عکس برایم فرستادند و من در اتوبوس داشتم آنها را می دیدم و انگار با تمام خاطراتم در همان منطقه بودم ...
سلام
امیدوارم سرتون همیشه به خیر و خوشی گرم باشه..
چه سرگرمی شیرینی!
آللاه چوخاتسین (درست نوشتم؟)
از مایی که چهار پیرهن بیشتر پاره کردیم بشنوید و حسابی لذت این دوران رو ببرید، چون خیلی زودتر از اونچه تصور کنید، نورا خانوم گل، یه سر و گردن از نازنین مادر، بلند تر شدن ...
سلام

خیلی ممنون ...