یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

بدخوابی ...


دیروز بی خوابی های مکرر دست به دست هم داده بود و مانند بچه ای که بدون دلیل نق بزند با خودم مشکل داشتم ، در کارخانه بدلایلی که سختی کار و زمختی افراد یکی از شاخص های آن است (!) ملت از صبح تا شب چند تسبیح به همدیگر فحش نثار می کنند آنهم فحش هایی که تا عرش بالا می رود !!

 

 

و نصف بیشتر این فحش های کشنده و خطرناک را برای انبساط خاطر و نشان دادن صمیمیت بهمدیگر حواله می کنند ، حالا چه کسی یا کدام بادی تخم این فلسفه را در کارخانجات صنعتی پراکنده من نمی دانم ولی یک اپیدمی است !! در میان خیلی از شاخص های تنهایی من یکی هم اینکه همیشه سعی کرده ام کلامم را مخدوش نکنم ، و اگر احیانا آنقدر بتوانند فشار مرا بالا ببرند که حرفی بزنم یک هزارم گفته های متداول خودشان را روی آن حساب باز می کنند !! تا ظهر بشود چند بار فشار اعصابم بالا و پائین شده بود.


ماه رمضان دو نوع بی حال داریم ؛ کسانیکه روزه هستند و کار سخت برایشان رمقی باقی نمی گذارد و دسته دیگر کسانیکه در اختفاء و با استرس می خورند ولی چون لذت خوردن در راحت خوردن است برای همین آنها هم با شکم پر ، بیحال تشریف دارند !! البته در این روزگار تحمل روزه دار برای روزه خوار سنگین تر می آید تا بالعکس !!


از سر صبحی بدجوری هوس املت کرده بودم و تا موقع افطار گوجه فرنگی ها در ماهیتابه فکرم منتظر اذان بودند تا تخم مرغ ها را اضافه کنم !! زنگ زدند که مادر باتفاق برادر بزرگ می روند برای مهمانی افطار به شهرستان مرند !! قرار شد برادر زاده بیاید مهمان عمویش باشد !! توی مسیر خانه یکی از دوستان تماس گرفت و ابراز علاقه کرد برای زیارت صفت مبارک بنده و از او خواستم برای افطار بیاید خانه ی ما ... وقتی به خانه رسیدم اسباب افطاری را مهیا کردم ، خودم که باشم کاسه ای سوپ با گالنی آب کفایت می کند ، ولی مهمان فرق می کند ... در کنار بقیه کارها به فکر املت هم بودم ، قبل از اینکه دم افطار بشود و نانوایی ها زیادی شلوغ بشود رفتم و بی دردسر یک نان روغنی بزرگ گرفتم برای املت ... و تدارک املت را هم دیدم تا نیمه کاره منتظر اذان بشود برای اضافه کردن تخم مرغ ها ؛ ناگفته نماند که هوس املت بیدلیل نبود و همسایه ی بالایی توی یک نایلون فریزر نوبرانه فلفل و گوجه فرنگی آورده بود و توی یخچال بدجوری به من چشمک حواله می کردند !!


همه چیز آماده بود الا مهمان ها ، دوستم وقتی رسید که داشت اذان را می گفت ؛ از این موضوع کمی هم پرخاشیده بودم ، قرار بود بیاید دیدن من ولی مثل برخی ها که موقع اذان به مهمانی می رسند و من بدم می آید از آنها (! ) دقیقا با اذان وارد کوچه شد ... قدیم ها که مهمانی می رفتم برخی ها دوست داشتند دقیقه ی نود بیایند و ملت را منتظر بگذارند تا ببینند جایگاهشان چگونه است !؟ منهم عادت داشتم و موقع اذان بلافاصله مشغول می شدم و منتظر کسی نمی ماندم و برای حرص دادن مضاعف سر جایم نیم خیز هم نمی شدم برای سلام دادن و رفتاری می کردم تابلو که طرف بداند اینها عمدی می باشد !!!


خلاصه اینکه وقت افطار هم رسید و ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد !! طبق معمول خودم را به آب بستم و حوصله ام کمی متعادل شد ، املت را هم خوردیک ، نامردها می گفتند نمی خورند و بیشتر از من خوردند !! آنقدر چسبید که بی نمکی اش به چشم نیامد ، از بس همه جا نوشته اند زندگی بی نمکدان ، نمکدان مثل زیرسیگاری که سالهاست از چشم افتاده ، کم کم به چشم غریبه می آید !!


ساعت 22 که شد مهمان می دانست که کوه خواهم رفت و خودش آماده رفتن شد ، خدائیش منهم زیاد تعارف نکردم ، بهرحال آمد و نیامد دارد و کوهی چشم به راه من بود !! بعد از جدا شدن از آن دوستم به دوست دیگری ملحق شده و راهی کوه شدیم ... توی مسیر از خاطراتی که با این دوستم داشتم به آن دوستم تعریف می کردم ، چندبار از آنها برای دایی جان مرحومم در سوئد نوشته بودم و می گفت : " اگر کمی با حوصله بنویسی هر کدام از آنها یک داستان کوتاه می شود ! " چند تایی را برایش تعریف کردم و هزار تایی ماند !! 


بالای کوه ، کنار مسجد یک نفر بطرف من آمد و دست دراز کرد و خوش و بش کرد ، خیلی زور زدم تا بیاد بیاورم کیست ولی در آن بلبشو بازارِ باد و عرق و همهمه ی ملت و سلام و علیک های پس و پیشی ، فکرم یاری نکرد !! ولی خودم را نباختم و می دانستم گیج بازیم را می تواند درک بکند ، تا اینکه با دست بطرف همسرش اشاره کرد که آن طرف تر نشسته بود و با گفتن نام همسرش یادم افتاد کیست !!! از اولین و آخرین دیدارمان 3ماه بیشتر نگذشته بود ، در آستارا پیشمان آمدند و یک شب با هم ماندیم !!


بعد از بازگشت از کوه تلی از لیوان و ظرف توی سینک بود و برادر زاده تنبل داشت تی وی تماشا می کرد ، آستین بالا زده و کار شستن و جمع کردن را انجام دادم و ساعت شده بود یک بامداد !! کمی بعد رفتم دوش گرفتم و سر آخر کمی زیر آب سرد ایستادم که کلی حال داد ؛ بعد خوابم با همه ی کسر خوابی که داشتم پرید و تا موقع اذان بیدار بودم ... یعنی فاجعه در می زند !! دیشب تنها دو ساعت خوابیدم و امروز برای سرپا ماندن دو ساعت یکبار زیر دوش آب سرد می روم !!

 

نظرات 2 + ارسال نظر
nazanin.54 سه‌شنبه 9 تیر 1394 ساعت 23:40 http://myterritory54.blogsky.com

سلااااااام
وااااااای بی خابی بدترین شکل ادمی است برای من... .
ولی خوندن خاطراتی که در یک روز چندین اتفاق و چندین ارتباط بوجود می آد برام لذت بخشه
اما جناب دادو نمیدانم چرا نمی توانم خاطراتم رو به صورت یک نویسنده به شکل حر فه آی بیان کنم... بخاطر همین هر اتفاقی که می افته در زندگی ام را در قالب شعر می نویسم

سلام
ولی بیان شعرگونه که حرفه ای تر می باشد !!

همطاف یلنیز چهارشنبه 10 تیر 1394 ساعت 11:15 http://fazeinali.blogfa.com/

سلام سلام
.
جسارتا، فلسفه!حضور برادرزاده چیست؟!
و
"...با گفتن نام همسرش یادم افتاد کیست" ؟!

سلام
برادرزاده مهمان آمد و بعد از افطار ماند تا من از کوه برگشتم و بعد معاوضه اسیر کردیم ؛ مادر را دادند و بچه شان را گرفتند !! بعلت اینکه کمی خپل و تنبل تشریف دارد با من کوه نیامد !!
.
شما چقدر گیر می دهید ، مثبت اندیش باشید !! گاهی نام یکی به ذهن نمی آید ولی یک راهنمایی و یا آوردن اسم مکمل کمک می کند تا حافظه دور بگیرد !! مخصوصا که نام همسرشان جزو اسامی خاص است و مثل گوگل مپ درست می رود روی مختصات همان شخصیت می نشیند !!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد