طبق معمول ست اول به نیمه رسیده بود که خبردار شدم ایران با لهستان بازی دارد ، امشب افطارم طعم والیبال می داد ، ست اول را بردیم و ست دوم را واگذار کردیم ، منهم جل پلاسم را جمع کردم و راهی کوه شدم ...
بالای کوه که رسیدم خبر دادند که ست سوم را هم واگذار کردیم و در ست چهارم هستیم ، بعد رفتم توی قهوه خانه بالای کوه برای چایی نشستم و بقیه بازی را دیدم ، بازی به ست پنجم کشیده شد ... کسانی که آنجا بودند با یک حس خاصی بازی را تماشا می کردند ، والیبال در تلویزیون 14 اینچ با برفک و ... اصلا حال نمی داد ، برای همین مشغول حاشیه ی بازی بودیم !!
من نه تنها توپ که اصلا سمت و سوی بازی را هم تشخیص نمی دادم و نگاهم به دست داور بود که کدام طرف را نشان می دهد ، به یکی گفته بودند سریال امام علی را می بینی ؟ گفته بود تلویزیون ما کوچک است و فقط پاهای امام را می بینم !! منهم چشمم به دست داور بود ، آنهم که خداوکیلی قات زده بود ، البته سر و صدای سالن ووزیلای آفریقای جنوبی را روسفید کرده بود !!
ست پنجم را هم بردیم ، تقریبا بازیکنان بی رمق شده بودند ، آدم را یاد داستان آرش و تیر آخر می اندختند !! بعد از هر ضربه سرنگون می شدند و نایی برای شان نمانده بود !!
برای بردن بازی از تیم آمریکا هر نوع انگیزه ای داشتیم ؛ ملی - مذهبی - سیاسی - اقتصادی و ... ولی لهستان قدرتمند را فقط با سماجت تمام بردیم !! دلم به حال شان سوخت ، با کادر و بی کادر بیست سی نفر بودند بین 12هزار و خرده ای نفر که سرشان داد می زدند ...
ولی الحق و الانصاف خیلی چسبید !
سلام سلام
.
سی نفر+ تماشاچی و تشویق کننده! خانم و آقا البته از نوع لهستانی
سلام
لهستانی با روسری ایرانی محسوب می شود