یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

"جبران خلیل جبران"

 

یهودای اسخریوطی ( همون کسی ست که به خیانت مثل شد.) به مسیح گفت: اگر می خواهی پادشاه یهودیان باشی ما برای حمایت و پیروزی تو شمشیرها و سرنیزه هایمان را خواهیم برافراشت تا بر غریبه ها غلبه کنی.

   

وقتی مسیح این سخنان را شنید مانند رعد غرید و گفت: ای شیطان! از من دور شو! آیا فکر می کنی که من سوار بر مرکب زمان آمده ام تا چند روزی بر گروهی از مورچه گان حکم رانی کنم؟ عرش و بارگاه من از بینایی تو بسی فراتر میرود.  آیا ممکن است کسی که با بالهایش زمین را احاطه کرده است در لانه ای فراموش شده و متروک پناهگاهی جستجو کند؟ آیا زنده می تواند به مردگان کفن پوش شرافت و بزرگی یابد؟ قلمرو حکومت من در این زمین نیست و مجلس من بر باقی مانده ی جمجمه های اجداد شما ساخته نشده است. اگر قلمروی جز مملکت روح می خواهید بهتر است مرا همین جا رها کنید و به سوی دخمه های مردگان خویش سرازیر شوید آنجایی که تاجداران از گذشته تا امروز جشن برپا می کنند تا به استخوانهای نیاکان و اجداد شما بزرگی و عظمت ببخشند. چگونه جرات می کنی مرا با تاجی که از ماده ای پست و بی ارزش ساخته شده است بیازمایی در حالی که پیشانی من در جستجوی ستارگان است و یا سرنیزه های شما را می طلبد...

 

نظرات 1 + ارسال نظر
... سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 12:41

همه ی حواس او در حال نو شدن بود و تمام جهان همواره در نگاهش جدید می آمد.در نگاه او زمزمه کردن نامفهوم یک کودک
کمتر از فریاد بلند همه انسانیت نبود،در حالی که فریاد انسانیت در
نظر ما،زمزمه ی کودکی است،نه بیشتر.
در نگاه او یک ریشه در حال رشد سمبلی از اشتیاق به پروردگار بود
اما در نگاه ما ریشه ای بیش نیست...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد