یهودای اسخریوطی ( همون کسی ست که به خیانت مثل شد.) به مسیح گفت: اگر می خواهی پادشاه یهودیان باشی ما برای حمایت و پیروزی تو شمشیرها و سرنیزه هایمان را خواهیم برافراشت تا بر غریبه ها غلبه کنی.
وقتی مسیح این سخنان را شنید مانند رعد غرید و گفت: ای شیطان! از من دور شو! آیا فکر می کنی که من سوار بر مرکب زمان آمده ام تا چند روزی بر گروهی از مورچه گان حکم رانی کنم؟ عرش و بارگاه من از بینایی تو بسی فراتر میرود. آیا ممکن است کسی که با بالهایش زمین را احاطه کرده است در لانه ای فراموش شده و متروک پناهگاهی جستجو کند؟ آیا زنده می تواند به مردگان کفن پوش شرافت و بزرگی یابد؟ قلمرو حکومت من در این زمین نیست و مجلس من بر باقی مانده ی جمجمه های اجداد شما ساخته نشده است. اگر قلمروی جز مملکت روح می خواهید بهتر است مرا همین جا رها کنید و به سوی دخمه های مردگان خویش سرازیر شوید آنجایی که تاجداران از گذشته تا امروز جشن برپا می کنند تا به استخوانهای نیاکان و اجداد شما بزرگی و عظمت ببخشند. چگونه جرات می کنی مرا با تاجی که از ماده ای پست و بی ارزش ساخته شده است بیازمایی در حالی که پیشانی من در جستجوی ستارگان است و یا سرنیزه های شما را می طلبد...
همه ی حواس او در حال نو شدن بود و تمام جهان همواره در نگاهش جدید می آمد.در نگاه او زمزمه کردن نامفهوم یک کودک
کمتر از فریاد بلند همه انسانیت نبود،در حالی که فریاد انسانیت در
نظر ما،زمزمه ی کودکی است،نه بیشتر.
در نگاه او یک ریشه در حال رشد سمبلی از اشتیاق به پروردگار بود
اما در نگاه ما ریشه ای بیش نیست...