امروز در کارخانه سرم خیلی شلوغ بود ، دو نفر از همکاران نیامده بودند و علاوه بر اینکه بجای یکی از آنها کار می کردم بجای چند نفر دیگر هم فکر می کردم ، معده دردی هم که از نیمه های شب شروع شده بود و نگذاشته بود بخوابم باز سراغم آمده بود و کلافه شده بودم ...
فرصتی یافتم تا بروم ساختمان اداری و اضافه کاری روز را رد بکنم که برادرم خندان آمد پیشم و خبر داد که آموزش پرورش استان برای نهضتی ها مراسم گرفته است و برای ما نیز دعوتنامه فرستاده است ؛ در این دور و زمانه ازاین کارها بسیار بعید بنظر می رسید و حق داشتم باور نکنم تا اینکه دعوتنامه ام بدستم رسید ...
کسانیکه در سالهای دور و نزدیک با نهضت سواد آموزی همکاری داشتند را دعوت کرده بودند ، برادر من حوالی سال 63 حدود نه ماه با نهضت همکاری داشت و من بعد از دو سال همکاری در سال 73 استعفا داده و بیرون آمده بودم !! برادرم از دریافت چنین دعوتنامه ای ذوق کرده بود و اگر شوق من نبود شاید به مراسم نمی رفت ، ولی چون موافقت مرا دید او هم مصمم به شرکت در مراسم فوق شد ، تنها یک ایراد داشت و آن اینکه دعوتنامه در روز مراسم به دستم رسیده بود و اگر زودتر می رسید لباس رسمی می پوشیدم ؛ فول اسپورت رفتم به همایش !!
در بدو ورود یکی دو نفر بعنوان هیئت استقبال آنجا بودند ، یکی از آنها با دیدن من و برادرم یه وری آمد با برادم خوش و بش کرد و از خیر من گذشت و راهش را کج کرد ... منهم با بقیه خوشان خوشان کردم ، بنوعی جوانترین پیشکسوت محسوب می شدم !! بعد از جدایی من از نهضت زمزمه ی ادغام با آموزش پرورش پیش آمد و بعد نهضت سواد آموزی با نام جدید آموزش بزرگسالان یکی از واحد های آموزش و پرورش شد و خیلی از نیروهای نهضت ، به حق و یا ناحق ، در جریان ادغام فراموش شدند !! و صدالبته ناراضی !!! ولی عده ای که قبل از ادغام جداشده بودند تقریبا حس خوبی داشتند ...
از بدو ورود به سالن شروع کردم به خوش و بش با مردم و بیخیال مجری و سخنران بودم ، قسمتی از زندگی ام با این مردم گذشته بود و برخی از آنها را غیر از چنین مراسماتی محال بود که پیدا بکنم ، برخی قیافه ها را هم چون در کنار قیافه های آشنا بودند تشخیص می دادم و کم کم آنها را هم بیاد می آوردم ، دو سوم سالن را هم خواهران پر کرده بودند و مشغول خودشان بودند !!
من از همان اول هم وصله ی ناجور نهضت سواد آموزی بودم ، هرگز از دریچه ی آنها به دنیا نگاه نکردم و خودشان بهتر از هر کسی این را می دانستند ، و شاید برای همین بود که نهضت ، با آن ادغام ، مثل انگیزه ی آنها تمام شد ولی من هنوز روی همان مرامی بودم که بودم ، من با هر حرکت سیل آسا و بدون برنامه مخالف هستم ، در نظر من ، در قدم اول ، تنها چیزی که کمترین اهمیت را دارد زمان است ، اهمیت دادن به زمان یعنی کاستن از کیفیت ها ؛ زمان وقتی اهمیت دارد که پیشرفت در حد مطلوب باشد و آن وقت با حذف اتلاف ها می توان زمان را بهبود داده و در برنامه لحاظ کرد ، ولی اهمیت دادن به زمان از هر جریانی فقط سیل می سازد و سیل آثاری بجا می گذارد که فقط خودش را نشان بدهد !!
بهترین خاطره من در نهضت این بود که سال 71 با پیراهن آستین کوتاه رفته بودم اداره !! و تا ظهر هر کس به بهانه ای می آمد از جلوی اتاق رد می شد تا شنیده هایش را باور بکند ، یک دربان پیر هم داشتیم که بعداز دیدن من با پیراهن آستین کوتاه به من " منافق " می گفت !!!! منهم همه ی آنها را خشکه مقدس خطاب می کردم ...
امروز بیشتر از مهمانان نهضتی ، مهمانان رده بالای مدعو (!!) تشریف داشتند ، از معاونت های ارشد استانداری تا امام جمعه و معاون وزیر و دبیر هیئت دولت و ..... ، بعد از اتمام عرایض یکی از همین کله گنده ها ، مردم مردد مانده بودند که صلوات بفرستند یا دست بزنند ، که خودم دستهایم را بلند کردم و محکم دست زدم و طوری که حداقل چند ردیف بشنوند با صدای بلند گفتم : " خدا این خشکه مقدس ها کی می خواهند آدم بشوند !! بزن اون لامصب ها رو دیگه !!! " و بدنبال آن شلیک خنده های من و دور و بری هایم که دوستان من در حسابداری بودند !!!
برادرم تنها مانده بود ، کسانی که او می شناخت یا در ردیف اول بودند و یا در گردونه نبودند و متعلق به عهد دقیانوس بودند ، ولی من تقریبا خیلی را می شناختم !! چند نفری را هم سراغ گرفتم و نبودند و دوست داشتم تا می بودند تا آنها را ببینم !! شاید برخی بگویند که شالوده ی اصلی نهضت سواد آموزی آموزشیاران و راهنما ها بودند ولی آنها اکثریت پیکره ی این نهاد بودند و کسانیکه گرداننده ی این گردونه ی عظیم و بی در و پیکر بودند واقعا افراد با انگیزه و خیلی قوی و دلسوزی بودند و حالا جایشان خالی بود !!!
همایش دو شقه شده بود ؛ سخنرانان در رده معاون وزیر و مدیرکل و ... بودند که از خانواده ی ثیاصت بودند و خاطره ها از کلاس هایی بود که در پائین ترین رده بود و بیشتر از جنس شعار و حکایت !! دقیقا همان چیزی که یک حرکت پوپولیستی را تشکیل می دهد !!
مدیرکل اسبق هم آنها نشسته بود ، حالا به چه رویی نمی دانم ، در جریان اختلاسی که من رو کرده بودم سه تن از مدیران ارشد آن زمان تقریبا ششماه بعد از جدایی من ، کنار گذاشته شده بودند و حالا آمده بودند آنجا و در ردیف اول نشسته بودند بعنوان پیشگامان این حرکت جهادی !!!
روی هم رفته به من خیلی خوش گذشت ، خیلی از حرفهایی که زده شد را گوش نکردم و در عوض قیافه ها را تماشا می کردم و به دلخوشی های خودم خوش بودم ، همینکه دوست و دشمن را درهم دعوت کرده بودند خیلی خوب بود ، سالها قبل در وبلاگ قبلی یک سری نوشته دنباله دار گذاشته بودم با عنوان " حاسبوا قبل ان تحاسبوا " که قسمتی از خاطرات مرا در نهضت شامل می شد و شکر خدا بعلت مسدود شدن ، زیر خاک ماندند !!
بعد از سفر مشهد ، سفر قم و سفر سقز ، این چهارمین برنامه ای بود که بعد از بیست سال تکرار می شد ...
سلام
پس منتظر ۵امی هم هستیم ....
سلام
ولی پنجمی اگر بوده باشد لابد در اندازه ی معجزه باید باشد
این فقره چهارم خودش در اندازه ی یک سوپر سورپرایز بود