دیشب مهمان بودم ، برای همین بعدازظهر در کارخانه نماندم ، حقوق ها را هم واریز کرده بودند و برای همین استرس و هیجانات ملت فروکش کرده بود ، استرس از این ناحیه واقعا مخرب است و دولت یازدهم هم زود فهمید که این غده بدخیم است و دست به یارانه ها نزد !!!
کمی پیاده روی تا خانه برادر ، البته وقتی به آنجا رسیدم حضار گرامی تعجب کرده بودند ولی آنقدر روی فرم بودم که می توانستم دو برابر راهی که رفته بودم را هم بروم ، مسیری که انتخاب کرده بودم مرا به طرف خاطرات دوردست می برد ، زمانی که ترمینال شهر در وسط شهر بود و بافت مخصوص شغلی و سکونتی آن محل که حالا تقریبا در کما به سر می برد تا اینکه مرکز تجاری بزرگی که در دست احداث است بتواند چهره ی آن را عوض بکند !! هر چند شاعر گفته اصل بد نیکو نگردد !!
سر راهم یکنفر را دیدم و بالاجبار کمی خوش و بش کردیم ، من از طایفه ی ملی مذهبی اصلا خوشم نمی آید و صدالبته نظر شخصی من است و کاری به کسی ندارم !! با مذهبی ها هم می توانم سر بکنم و با ملی مرام ها هم ، ولی از این آدم هایی که دوست دارند هم از آخور بخورند و هم از توبره بدم می آید ، البته اینها هم چاره ای ندارند ، ریشه شان به یکی از آنها بنداست و نمی توانند از ریشه جدا بشوند و برای همین سر و تهشان دوفاز درمیآید !! البته غالب این افراد در ریشه مذهبی هستند و از ساقه به بالاتر ملی از آب درمی آیند !! این را نوشتم که بدانید در سرعت پیاده روی عصرانه ام این حرص و جوش بی تاثیر نبود !!
بعد از مقابل یک سری مغازه ها گذشتم که از قدیم معاش درستی نداشتند و بیشتر در کار قاچاق مواد و ملزومات غیرقانونی بودند و بهرحال جزیی از خاطرات این شهر بودند و هستند !! یک کاست فروشی هم که تازه از محرم و صفر بیرون آمده بود ، نوار گذاشته بود و یک زمزمه ی کم کیفیت قدیمی مغازه اش را پر کرده بود ، یک مادر مرده ای می گفت : " زیبایی برای آدم هوسباز خطرناک است !! " حس زیبایی بر آنجا حاکم بود ، چون همه چیز یکدست بودند ، از فروشنده گرفته تا مغازه و کاستی که گذاشته بود !! هوس فرمودیم در اولین فرصت که از همان دیروز عصر شروع شده و تا زمان رسیدن اجل ادامه دارد ، یکی از کتاب هایمان را با صدای خودمان به ترکی پر کنیم تا یادگار بماند !! و شاید بقیه را هم ...
کتابخانه ی پدر ، دو شقه شد !! قسمتی را به کتابخانه ها و کسانیکه استفاده می کردند دادند و بقیه را بردند خانه ی برادر بزرگ ، او هم هر از گاهی یکی را می آورد و می خواند ، دیشب کتابی روی میز بود با عنوان " الکلام یجر الکلام " !! یعنی حرف ، حرف را می آورد ؛ ما در ترکی مثلی داریم که " سوز سوزی گتیرر ، آرشین بئزی !! " ، توی مجالس دورهمی رشته ی کلام دست یک نفر نمی ماند و بسته به شرایط بحث حرف دیگری زده می شود و یکهویی می بینند نصف شب شده است و از هر دری حرفی زده شده است ، برای همین است که برای مختصر گویی و برداشت از مطلب در مجامع غیر دورهمی ، مانند کلاس یا یک اجتماع ، صندلی گذاشته و یا منبر می گذارند و حالا هم که نامش شده تریبون (!) تا مشخص شود چه کسی باید در چه زمینه ای حرف بزند ، والا می شود مثل کلاس های زمان مدرسه ما و همه از اینجا و از آنها ، از بمباران شب گذشته و نتیجه فوتبال و ... حرف زه و معلم هم حضورغیاب کرده و همه راضی و خوشحال به خانه برمی گشتیم !!!
خلاصه اینکه دیشب آن کتاب را برداشتم و یک ساعتی قبل از شام و یک شاعتی بعد از شام ، شونصد صفحه اش را خواندم ، نویسنده در کتاب در ادامه هر حرف حرفی که متناسب بوده را پیش کشیده بوده و تقسیم بندی هر بخش به خاطر پررنگ بودن آن بحث بود والا لحاظ دیگری در آن نبود ، و بهمین ترتیب تا پایان و در انتهای جلد اول هم نوشته بود که این کتاب منحصر به شخص خاصی نبوده و می تواند توسط دیگران بهمین منوال ادامه یابد ...
انفاق کردن چیز خوبی است و مقابل آن می شود جمع کردن ، وقتی انسان انفاق م یکند می داند که اموال و بخشش هایش کجا می رود ولی وقتی جمع می کند نمی داند بعد از مرگش اندوخته هایش کجا خواهند رفت !!! مثلا پولی که انسان می تواند در راه انفاق خرج بکند و برای خودش و امواتش حسنه بخرد ، می تواند در ته جیب اولادش به سفر معصیت رفته و خرج قمار و حرام بشود و برایش دردسر بشود !!!
توصیف جالبی در مورد ملی مذهبی ها داشتید