امروز در راه بازار بودم که یکی زنگ زد و خبر داد که طرحی فرستاده است و درباره اش نظر می خواست ، رفتم طرح را ببینم که قبل از آن یک خبر در گروه دیگری توجهم را جلب کرد : " ترور نافرجام به جان ترامپ ! " با خودم گفتم : " اِِِاِاِ .... ترامپ !؟ همان ترامپ که دوست ماست !! "
و بعد از کارم برگشتم تا ببینم چه خبر شده است ... متاسفانه از آن هیکل بزرگ ، ضارب بالای گوشش را زده بود !؟ حالا زیر گوشش می زد یک حرفی ... و بعدتر اینکه ضارب یک جوان خارجکی بوده و خدا را شکر عرب و افغان هم نبود که وصله اش به ما بچسبد !؟ و طبق تحقیقات اولیه پلیس آمریکا ، ضارب در بیست سال گذشته که همسن خودش بوده باشد از جلوی هیچ مسجدی هم رد نشده بود !؟ با این حال رسانه های خودی شاغل در خارج از کشور از همان لحظه اول درز خبر (!) دنبال چسب مناسبی هستند تا این رفتار داخلی آمریکا را بنوعی به ایران ربط بدهند !!؟
من مانده ام این آمریکایی ها چطور آدمهایی هستند ، مست می کنند و تیراندازی می کنند و چند نفر را می کشند !؟ آن وقت مست نکرده و در هوشیاری کامل ، یک نفر را نمی توانند بکشند ... شاید هم یک بازی سیاسی بوده باشد ، ولی اگر نتوانند آن را به دموکرات ها بچسبانند ، مطمئنا برای پوشاندن آن باید به یکی از کشورهای خاورمیانه حمله بکنند !!
خیلی سال پیش ، مثلا سی و سی سال پیش ... من بچه های گردان را می بردم میدان تیر ... و در این میان چند تا اسلحه ی از تعمیر برگشته را هم می بردم تا امتحان بکنند ، ببینم رفع اشکال شده یا نه !؟ ( آن زمان من مسئول تسلیحات گردان بودم ! ) برخلاف سربازهای پایگاههای دیگر که در حسرت یک شلیک بودند !؟ بچه های گردان ما که یک گردان عملیاتی ویژه بود ، از تیراندازی بدشان می آمد و به زور باید بالای سرشان می ایستادیم تا در هر نوبت که به میدان تیر می روند حداقل 90 تیر شلیک بکنند ؛ دلیل آن هم این بود که اگر گوش آدم به صدای تیر عادت نکند ، بعد از چند شلیک ، خود شلیک کننده سرگیجه گرفته و کنترلش را از دست می دهد و چه بسا تیرهای بعدی را درهم برهم بزند و حتی به خودش و دوستان نزدیکش صدمه بزند !! بدبختی دیگر این بود که کسی را پیدا نمی کردم تا اسلحه های تعمیری را امتحان بکند ... خودم باید مواظب خیلی چیزها می بودم وگرنه از تیراندازی بدم نمی آمد ... البته بین اسلحه ها ، همه دوست داشتند با دوربین دارها ؛ سیمینوف و قناسه امتحان بکنند ولی آنها را برای آخر برنامه نگه میداشتم ...گاهی هم از سربازهای آشنا در پایگاههای دیگر ، اگر در شهر بودند ، همراه خودم ، بصورت مهمان می بردم تا برایشان خاطره بشود !!
حالا چرا این را نوشتم !؟ بچه های ما چون حوصله ی تیراندازی نداشتند و برایشان زدن هدف زیاد مهم نبود و بیشتر برای عادت کردن به صدای شلیک می رفتند برای خودشان یک دلخوشی پیدا کرده بودند و به جای زدن تیرها به سیبل های میدان تیر ، پایه های چوبی سیبل ها را می زدند و سیبل ها سرنگون می شدند !! یک بار مسئول میدان تیر که یک پاسدار نچسب بود ، رفته بود و گزارش کرده بود که بچه های فلان گردان ( تقریبا همه از ما خوششان نمی آمد و کمی هم از سر حسادت شان بود !) چوب های پایه سیبل را می زنند و سیبل ها خراب می شوند و مرا خواستند ... البته همیشه شاکی را راهی می کردند و بعد از ما توضیح می خواستند و منظور این بود که صدا را به ما رسانده باشند والا کسی با ما کاری نداشت و این هم یک دلیل حسادت بقیه بود !؟ مسئول بالادستِ همان مسئول پائین دست گزارش را برای من خواند و دلیل را پرسید ، منهم حرفی نداشتم و بهتر از او می دانستم داستان چیست و حتی توی میدان تیر بخاطر این رفتار سربازها کلی سرزنش شان کرده بودم و گفتم : " بچه های ما چون دوست دارند دشمن را زنده بگیرند ، سعی می کنند پاهایشان را بزنند و ... " و کلی خندیدیم !! بعد از آن این حرف من تا مدتها در مجالس مختلف بازگو می شد و ضمن حرفها می گفتند : " مثل فلانی ها سعی کنید پای دشمن را بزنید تا اسیر بشوند ! "
حالا این اخوی هم هیکل دومتری ترامپ را نشانه گرفته و بالای گوشش را زده بود !!
با درود
زمان سربازی ما تفنگ برنو بود و ام یک
البته با برنو تیراندازی نکردیم
ولی با ام یک و کلت کالیبر ۴۵ چرا
هدف را با کلت زدن سخت است
یک خاطره
دو برادر تحت تاثیر فیلم های تگزاسی
یک سیب روی سر برادر کوچک می گذارد و با تفنگ شکاری شلیک می کند
که البته تیر به ران برادر می خورد
خدا این بار گوش ترامپ را هدف قرار داد
حالا حالا مانده است تا تقاص خون سردار سلیمانی را پس بدهد
سلام
البته اگر خدا هدف قرار داده بود به هدف می زد ، فعلا قضیه ترورناشی از مشکلات داخلی خود آمریکا می باشد
داستان حفاظت میدانی در آمریکا خیلی پیچیده است ، همین مورد حتی اگر به گوش هم نخورده بود باندازه کافی فاجعه است