امروز هم روز خوبی از روزهای خدا بود ، بیدار شدن بدون استرس و دیدن زیبایی صبح تازه شاید برای هر کسی در این دنیا اتفاق نیافتد ، هنوز می شود بدون ترس خوابید و بدون ترس از خواب بیدار شد و این چیز کمی نیست ،
یک پیام بود که در اینترنت می چرخید و می گفت : اگر جایی برای خواب دارید و در یخچالتان چیزی برای خوردن پیدا می شود و ... از اینقدر آدم در دنیا اوضاعتان بهتر است و ... اگر در حسابتان پولی دارید و کامپیوتر شخصی دارید و ... ازاینهمه آدم در دنیا حالتان خوش است و از این اراجیف !!!
امروز از آن روزها بود که صبح کاری بدون تنش مادرزادی شروع شد ، انگار کارگاه نیازی به هل دادن نداشت ، برای همین ابتدای کاری کمی با ربابچه ( بچه ی رباب خانم !! ) بازی کردم ، یادم رفته است بنویسم که رباب هم رفت و بعد از یک مدت دوستی مسالمت آمیز و پرخاطره ما را تنها گذاشت ، فکر می کردم تا زمان بازنشستگی همراهی مان بکند !! یک هفته ای می شود که مرده است و هنوز هر از گاهی همکاران خاطره ای یادشان می افتد و نامش فعلا برقرار است ... تنها بازمانده ی رباب بچه اش است که موقعی که مادرش را برای غذا خوردن صدا می کردم همان نام را به حافظه اش داده و فکر می کند رباب یعنی وقت غذا شده است !! و وقتی صدا می زنم " رباب " ، زود سر و کله اش پیدا می شود !! یک لوسی هم شده است که آن سرش ناپیدا ؛ تنها بازمانده گربه های کارگاه است و تنها وارث تمام کارگاه و محبت هایی که همکاران به او دارند ...
کمی هم خوددرمانی کردم ، یکی از همکاران داشت به من می گفت که استفاده از این قرص ها خوب نیست و ... گفتم : " تو فکر می کنی از من بیشتر می دانی !؟ " بنده خدا گفت : " نه ... !! " گفتم : " بااین حساب مطمئن شدم که بیشتر می دانی !! " گفت : " چرا !؟ " گفتم : " اعتراف به نادانی ، اگرچه دانایی نیست ولی پنجره ی امیدی بطرف دانایی است !! " بنده خدا متعجب و خندان پرسید : " اینکه گفتی یعنی چه !؟ " گفتم : " اینها که گفتم از اثرات قرص هایی بود که خوردم و تو نمی خواهد زیاد روی حرفهایم حساب بکنی !!! "
عصر موقع برگشتن به خانه ، همکاری بغلم نشسته بود و تمام مسیر را حرف زد و نگذاشت که بخوابم ، چرتی که توی ماشین می زنم تاثیر فوق العاده ای روی من می گذارد ... برای همین وقتی بهخانه رسیدم بدون اینکه حرکت اضافی بکنم روی مبل ولو شده و دقیقا یک ساعت خوابیدم تا اینکه برای شام بیدارم کردند ...
یادم رفت بگویم که دیشب توی خواب چند قسمتی از داستان را که اضافه کرده بودم را دوباره بازی کردم ، حتی چند پرده بیشتر !! برای همین امشب همان ها را اضافه کردم ...
خنده داشت ؟
با عرض سلام
سامانه هوشمند کشوری پاسخ گویی به سوالات ومشکلات شما در زمینه های
کامپیوتر ، لپ تاپ، تبلت ، اینترنت و...
تماس از تلفن ثابت با شماره :
9099070345
آره، مکالمه با همکارت انگار جلوی چشمم اتفاق افتاده باشه
البته چون آشنایی رودررو با من داری و می توانی حرکات صورت و چشم و ابرو را هم تجسم بکنی ، تصدیقت را تصدیق می کنم !!
چرا رباب؟ ربابچه!
کاش میدونستم حیوانات چه حسی به مرگ همدیگه دارن.شما که متافیزیک بلدی و چشم سومی وحس ششمی داری میشه بگی؟
آغاز روز بدون تنش شروع شدن یعنی باید نماز آیات بخونیم براش..
در فرهنگ دادوی خانم ها دو دسته هستند ؛ یک دسته را رباب می نامیم و دسته ی دیگر را خجه ( خدیجه ) !! اینها دو خواهر بودند و با رفتاری متفاوت که خجه بانو پارسال فوت شد و رباب امسال ... بچه رباب را ربابچه خطاب می کنیم !!
خجه؟
حالا فرق رباب و خجه چیه؟