یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

روز نوشت ...


امروز مثلا مرخصی تشریف داشتم ، کاری هم نداشتم ، مانده بودم برای استراحت !!

ظهر زنگ زده اند که روز جمعه را روز کاری اعلام کرده اند !! عصر زنگ زده اند که اتاق برق کارگاه مان اشکال داشت و تا لنگ ظهر کارگاه کار نمی کرد !! نفس با برکتی داشتیم و خبر نداشتند ...

===

سری زدم به یک دوست در بازار فرش ، یکی از همکارانش پرتقال خریده بود و تعارفی زد ، محض خوشرنگی و تماشا یکی برداشتم و گذاشتم روی میز ... اخیرا مد شده است و پرتقال ها را هم رنگ می زنند !! همسایه ی بغلی با دیدن پرتقال روی میز گفت : " به به ... عجب خوشرنگ است !! " گفتم : " اینها جدید به بازار آمده است ، درختشان را با گوجه فرنگی پیوند زده اند !!! " گفت : " از اینها هر کاری بگوئید برمی آید !! " 

===

دیشب باتفاق فوتورافچی و بانو رفتیم رستوران سنتی " آلما " ( یکی از تخصص های اصلی ما تست زدن غذاخوری های تازه تاسیس است !!! ) ، یک جمعی کمی آنورتر نشسته بودند و دو تا فسقلی شان اینورتر !!! موقعیکه داشتند سوپ می خوردند ، با هم انگلیسی هم حرف می زدند ، پسر که کمی بزرگتر بود از دختر می پرسید و دختر با لهجه ی انگلیسی خوبی جواب می داد !! 

بعضی ها مثل هیزم بدرد سوزاندن می خورند ؛ البته برای اینکه کم نیاورند می گویند : " ما نسل سوخته ایم !!

===

کم کم برنامه های ددری نوروز می رسند ، فوتورافچی می گفت : " من می گویم عید برویم همدان ، کرمانشاه و دور بزنیم از طرف مریوان برگردیم ... " البته نظر بانوشان متفاوت بود !!

امروز دوستم می گفت : " امسال کجایی !؟ " گفتم : " یک دعوتی دارم از ازمیر ترکیه !! ... " یکی پیشم نشسته بود گفت : " آقا نگهدار برای تابستان که فصل دریا باشد !! " گفتم : " خدابیامرز !! اولا که ددر پیشکشی که فصل اش را نمی پرسند !! دوما دریا برای زمانی بود که تلویزیون ها سیاه سفید بود مردم برای تماشا می رفتند کنار دریا !! حالا وقتی یکی از آنتالیا حرفی بمیان بیاورد ما به هم نگاه می کنیم و می گوئیم « طرف تازه کار است !! » "

از قرار معلوم دوستمان ددرش طویل الکیلومتر است ، اصفهان ، شیراز ، قشم در حرفهایش شنیده می شد !! او قبلا هم سابقه ی سفر 5- 6هزار کیلومتری دارد !! فعلا بسته ی پیشنهادی ایشان روی میز است !!!

===

با همان دوستم رفتیم تا کمی میوه بخرد ... طبق ها پر میوه ، جلوی طبق ها پر آدم ، هم می خریدند و هم گله می کردند از گرانی !! 

یاد این شعر افتادم :

قند سیری سه عباسی

 پنیر سیری دو عباسی

 آدم مفلس را چو من وا می داره به رقاصی

نظرات 1 + ارسال نظر
همطاف یلنیز پنج‌شنبه 10 اسفند 1391 ساعت 20:22 http://fazeinali.blogfa.com/


سلام
خدا خیرتون بده، اون رقص آخرش منو خندوند
.
منتهی دادو خان این آخر سالیه هی مرخصی نوشت دارید شما که، همون سوخت نشدنشونه آیا؟

مدل نسل سوخته هستند !!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد